دوشنبه، مرداد ۰۵، ۱۳۸۸




با همه بله، با من هم بله؟!
ضرب المثل بالا ناظر بر توقع و انتظار است. دوستان و بستگان به ويژه افرادي که خدمتي انجام داده منشأ اثري واقع شده باشند، همواره متوقع هستند که طرف مقابل به احترام دوستي و قرابت و يا به پاس خدمت، خواستشان را بدون چون و چرا اجرا نمايد. و به معاذير و موازين جاريه متعذر نگردد و گرنه به خود حق ميدهند از باب رنجش و گلايه به ضرب المثل بالا استناد جويند.
در مورد ریشه این ضرب المثل دو حکايت گفته شده است که بصورت خلاصه در زير می آيد:
حکايت اول:
يک نفر تاجر تعداد يک صد و بيست رأس گوسفند خريداري کرد و آن را به چوپاني سپرد تا برايش نگاهداري و تکثير نمايد. چون چندي گذشت تاجر متوجه شد که نه تنها گوسفندانش زياد نميشوند، بلکه همه ماهه تقليل پيدا مي کنند. علت را جويا شد، چوپان جواب داد: "من گناهي ندارم، گوسفندان بيمار مي شوند و مي ميرند". تاجر قانع نشد و شبي در آغل گوسفندان پنهان گرديد، تا به جريان قضيه واقف شود.

چون پاسي از نيمه شب گذشت، متوجه گرديد که چوپان داخل آغل شده، گوسفند پرواري را جدا کرد و سرش را بريده، و به يکنفر قصاب که همراه آورده بود في المجلس فروخت. تاجر از آغل خارج شد و چوپان را کتک مفصلي زده، تهديد کرد که قريباً وي را تحت تعقيب قانوني قرار داده، به جرم خيانت در امانت به زندان خواهد انداخت. چوپان از ترس مجازات و زندان به وکيل حقه باز زبردستي مراجعه و تقاضا کرد که از وي در دادگاه دفاع نمايد. وکيل گفت: "قطعاً پول کافي براي حق الوکاله داري؟" چوپان گفت: "هر مبلغ که لازم باشد مي پردازم". وکيل گفت: "قبول مي کنم، ولي اگر مي خواهي از اين مخمصه نجات پيدا کني از هم اکنون بايد سرت را محکم ببندي و همه جا چنين وانمود کني که تاجر چنان بر سر تو ضربه زده که قوه ناطقه را از دست دادي و زبانت بند آمده است! از اين به بعد وظيفه تو اين است که در خانه و کوچه و بازار و همچنين در مقابل رييس دادگاه و هر کسي که از تو سؤال يا بازجويي کند، فقط صداي گوسفند دربياوري و در جواب سؤال کننده فقط بگويي: بع! بع!
در جلسه دادگاه وقتی قاضی چوپان را براي اداي توضيحات به جلوي ميز احضار نمود. چوپان در حالي که سرش را بسته بود عصازنان پيش رفت و هر چه رييس دادگاه سؤال ميکرد، فقط جواب ميداد: "بع!". وکيل از فرصت استفاده کرد و گفت: «آقاي رييس دادگاه، ملاحضه ميفرماييد که موکل بيچاره من در مقابل ضربات اين تاجر بي رحم بي انصاف، چنان مشاعرش را از دست داده که قادر به تکلم نيست و صداي گوسفند مي کند!»
تاجر اجازه صحبت خواست و جريان قضيه را همانطور که اتفاق افتاده بود بيان داشت و چوپان را به حقه بازي و کلاهبرداري متهم نمود. ولي چون "بع بع" کردن چوپان و زيرکي و زبردستي وکيل مدافع تماشاچيان جلسه و حتي اعضاي دادگاه را تحت تأثير قرار داده بود، لذا رأي به حقانيت چوپان و محکوميت تاجر صادر کردند. چوپان با خيال راحت از محکمه خارج شده، راه خانه را در پيش گرفت.
وکيل زبردست که مقصود را حاصل ديد به دنبال چوپان روان گرديد و گفت: «خوب، دوست عزيز، ديدي با اين حقه و تدبير چگونه حاکم شدي و تاجر با لب و لوچه آويزان از محکمه خارج شد؟»
چوپان جواب داد: "بع!" وکيل گفت: «جاي "بع بع" کردن تمام شد. فعلاً مانعي ندارد که مثل آدم حرف بزني.»
چوپان مجدداً سرش را به طرف وکيل برگردانيد و گفت: "بع!" وکيل گفت: «اينجا ديگر جلسه دادگاه نيست، حالا ميخواهيم راجع به حق الوکاله صحبت کنيم. صداي گوسفند را کنار بگذار و حرف بزن.»
چوپان باز هم حرف وکيل را نشنيده گرفته، پوزخندي زد و گفت: "بع بع!". طاقت وکيل طاق شد و با نهايت بي صبري گفت: «ديگر چرا بع بع مي کني؟ دادگاه تمام شد. حکم محکمه را هم گرفتي. بگو ببينم چه مبلغ براي حق الوکاله من در نظر گرفته اي؟» چوپان مرتباً بع بع مي گفت و به جانب منزل ميرفت. وکيل چون دانست که کلاه سرش رفته و چوپان با توسل به اين حربه و حيله حتي يک پشیز هم نخواهد پرداخت، از آنجايي که خود کرده را تدبير نيست و چاره اي جز سکوت و خاموشي نداشت، با نهايت عصبانيت گفت: «با همه بع، با من هم بع؟!» اين عبارت رفته رفته به صورت ضرب المثل درآمد و در کشور ايران تغيير شکل داده به جاي عبارت مزبور «با همه بله، با من هم بله؟» مي گويند.
حکایت دوم:
عده اي ضرب المثل بالا را از واقعه جالبي مي دانند که بين پدر و پسري از رجال معاصر که عنوان و شاخصيت پدر بالاتر و والاتر بود به شرح زير رخ داده است:

در حدود پنجاه سال قبل (يعني نيمه اول قرن چهاردهم هجري قمري) يکي از رجال سرشناس ايران به فرزند ارشدش که براي اولين بار معاونت يکي از وزارتخانه ها را بر عهده گرفته بود از باب موعظه و نصيحت گفت: «فرزندم، مردمداري در اين کشور بسيار مشکل است، زيرا توقعات مردم حد و حصري ندارد و غالباً با مقررات و قوانين موضوعه تطبيق نمي کند. مرد سياسي و اجتماعي براي آنکه جانب حزم و احتياط را از دست ندهد، لازم است با مردم به صورت کجدار و مريز رفتار کند تا هم خلافي از وي سر نزد و هم کسي را نرجانده باشد. به تو فرزند عزيزم نصيحت مي کنم که در مقابل تقاضاها و خواهشهاي مردم هرگز جواب منفي ندهي. هر چه مي گويند، کاملاً گوش کن و در پاسخ هر جمله با نهايت خوشرويي بگو: "بله، بله"، زيرا مردم از شنيدن جواب مثبت آنقدر خوششان مي آيد که هر اندازه به دفع الوقت بگذراني تأخير در انجام مقصود خويش را در مقابل آن بله ناچيز ميشمارند.»
فرزند مورد بحث در پست معاونت وزارتخانه مزبور پند پدر را به کار بست و در نتيجه قسمت مهمي از مشکلات و توقعات روزمره را با گفتن کلمه "بله" مرتفع مي کرد. قضا را روزي پدر، يعني همان ناصح خيرخواه، راجع به مطلب مهمي به فرزندش تلفن کرد و انجام کاري را جداً خواستار شد. فرزند يعني جناب کفيل وزارتخانه، بيانات پدر بزرگوارش را کاملاً گوش مي کرد و در پاسخ هر جمله با کمال ادب و تواضع ميگفت: "بله، بله قربان!" پدر هر قدر اصرار کرد تا جواب صريحي بشنود، پسر کماکان جواب مي داد: "بله قربان. کاملا متوجه شدم چه ميفرماييد. بله، بله!". بلاخره پدر از کوره در رفت و در نهايت عصبانيت فرياد زد: «پسر، اين دستورالعمل را من به تو ياد دادم. حالا با همه بله. با من هم بله؟!»

در هر صورت چون هر دو واقعه از نظر عصر و زمان با يکديگر تقارن دارند، بعيد نيست که هر دو واقعه و يا يکي از آن دو (به ويژه واقعه اخير) ريشه تاريخي و علت تسميه ضرب المثل بالا باشد.


چهارشنبه، تیر ۳۱، ۱۳۸۸



در شهر اورنج کانتی کالیفرنیا همه ساله یک رسم عجیب بر پا می شود که سابقه سی ساله دارد.در دومین شنبه ماه جولای بعضی اهالی منطقه کنار خط راه آهن می روند و با پایین کشیدن شلوار باسن خود را به مسافران قطار نشان می دهند!ا

قضیه از آنجا شروع شد که در سال 1979 یک مرد مرفه ، در یک بار محلی قول داد به بهترین نمایش باسن در موقع عبور قطار نوشیدنی مجانی جایزه بدهد!
ا








دوشنبه، اسفند ۱۳، ۱۳۸۶

به دنیا آمدن در آمریکا یا آفریقا ..، مسئله اینست !!



































چهارشنبه، بهمن ۱۰، ۱۳۸۶

مولوي حكيم گرانمايه ايراني حكايت جالبي دارد :
سگي كه در حال مرگ بود و صاحبش بالاي سر آن سگ بينوا گريه مي كرد

آن سگي مي‌مرد و گريان آن عرب
اشك مي‌باريد و مي‌گفت اي كرب
بنده خدايي از آنجا رد مي شد دليل گريه مرد را پرسيد. مرد در پاسخ از خوبي هاي سگش تعريف كرد .

سايلي بگرشت و گفت اين گريه چيست
نوحه و زاري تو از بهر كيست
گفت در ملكم سگي بد نيك‌خو
نك همي‌ميرد ميان راه او
روز صيادم بد و شب پاسبان
تيزچشم و صيدگير و دزدران
رهگذر پرسيد چرا به اين روز افتاده . مرد پاسخ داد كه بخاطر گرسنگي است. رهگذر كه اين را مي شنود صاحب سگ را دلداري مي دهد كه اين نيز بگذرد

گفت رنجش چيست زخمي خورده است
گفت جوع الكلب زارش كرده است
گفت صبري كن برين رنج و حرض
صابران را فضل حق بخشد عوض
رهگذر چشمش به كيسه مرد صاحب سگ مي افتد از وي مي پرسد كه در اين كيسه چه داري؟ مرد صاحب سگ پاسخ مي دهد نان و خوراكي
بعد از آن گفتش كاي سالار حر
چيست اندر دستت اين انبان پر
گفت نان و زاد و لوت دوش من
مي‌كشانم بهر تقويت بدن
رهگذر كه تعجب كرده بود پرسيد : خوب تو كه نان داري چرا به جاي گريه كردن مقداري نان به اين سگ بي نوا نمي دهي تا از مرگ نجات پيدا كند . مرد صاحب سگ جواب مي دهد كه:‌ ديگه اينقدر هم دلم براش نمي سوزه به خاطر اين نان ها پول پرداخته ام ولي اشك مجانيه هر چي بخواد براش گريه مي كنم

گفت چون ندهي بدان سگ نان و زاد
گفت تا اين حد ندارم مهر و داد
دست نايد بي‌درم در راه نان
ليك هست آب دو ديده رايگان
در ادامه مولوي به تقبيح حماقت مرد صاحب سگ مي پردازد كه قدر و قيمت اشك را نمي داند و توصيه هاي ديگر كه مولوي از زبان مرد رهگذر بيان مي كند....
گفت خاكت بر سر اي پر باد مشك
كه لب نان پيش تو بهتر ز اشك
اشك خونست و به غم آبي شده
مي‌نيرزد خاك خون بيهده
كل خود را خوار كرد او چون بليس
پاره اين كل نباشد جز خسيس
من غلام آنك نفروشد وجود
جز بدان سلطان با افضال و جود....

چهارشنبه، دی ۲۷، ۱۳۸۵

مباهله تنها راهي كه براي اثبات حقيقت مي ماند

مدينه‌اولين‌باري‌است‌كه‌ميهماناني‌چنين‌غريبه‌را به‌خود مي‌بيند. كارواني‌متشكل‌از شصت‌ميهمان‌ناآشنا كه‌لباس‌هاي‌بلند مشكي‌پوشيده‌اند، به‌گردنشان‌صليب‌آويخته‌اند، كلاه‌هاي‌جواهرنشان‌برسر گذاشته‌اند، زنجيرهاي‌طلا به‌كمر بسته‌اند و انواع‌و اقسام‌طلا و جواهرات‌را بر لباس‌هاي‌خود نصب‌كرده‌اند. وقتي‌اين‌شصت‌نفر براي‌ديدار با پيامبر، وارد مسجد مي‌شوند، همه‌با حيرت‌و تعجب‌به‌آنها نگاه‌مي‌كنند. امّا پيامبر بي‌اعتنا از كنار آنان‌مي‌گذرد و از مسجد بيرون‌ هم‌هيأت‌ميهمان‌و هم‌مسلمانان‌، از اين‌رفتار پيامبر، غرق‌در تعجب‌و شگفتي‌مي‌شوند. مسلمانان‌تاكنون‌نديده‌اند كه‌پيامبر مهربانشان‌به‌ميهمانان‌بي‌توجهي‌كند. به‌همين‌دليل‌، وقتي‌سرپرست‌هيأت‌مسيحي‌، علت‌بي‌اعتنايي‌پيامبر را سؤال‌مي‌كند، هيچ‌كدام‌از مسلمانان‌پاسخي‌براي‌گفتن‌پيدا نمي‌كنند. تنها راهي‌كه‌به‌نظر همه‌مي‌رسد، اين‌است‌كه‌علت‌اين‌رفتار پيامبر را از حضرت‌علي‌بپرسند، چرا كه‌او نزديك‌ترين‌فرد به‌پيامبر و آگاه‌ترين‌، نسبت‌به‌دين‌و سيره‌و سنت‌اوست‌. مشكل‌، مثل‌هميشه‌به‌دست‌علي‌حل‌مي‌شود. پاسخ‌او اين‌است‌كه‌: «پيامبر با تجملات‌و تشريفات‌، ميانه‌اي‌ندارند؛ اگر مي‌خواهيد موردتوجه‌و استقبال‌پيامبر قرار بگيريد، بايد اين‌طلاجات‌و جواهرات‌و تجملات‌را فروبگذاريد و با هيأتي‌ساده‌، به‌حضور ايشان‌برسيد.» اين‌رفتار پيامبر، هيأت‌ميهمان‌را به‌ياد پيامبرشان‌، حضرت‌مسيح‌مي‌اندازد كه‌خود با نهايت‌سادگي‌مي‌زيست‌و پيروانش‌را نيز به‌رعايت‌سادگي‌سفارش‌مي‌كرد. آنان‌از اين‌كه‌مي‌بينند، در رفتار و كردار، اين‌همه‌از پيامبرشان‌فاصله‌گرفته‌اند، احساس‌شرمساري‌مي‌كنند. ميهمانان‌مسيحي‌وقتي‌جواهرات‌و تجملات‌خود را كنار مي‌گذارند و با هيأتي‌ساده‌ وارد مسجد مي‌شوند، پيامبر از جاي‌برمي‌خيزد و بگرمي‌از آنان‌استقبال‌مي‌كند. شصت‌دانشمند مسيحي‌، دورتادور پيامبر مي‌نشينند و پيامبر به‌يكايك‌آنها خوشامد مي‌گويد. در ميان‌اين‌شصت‌نفر، كه‌همه‌از پيران‌و بزرگان‌مسيحي‌نجران‌هستند، «ابوحارثه‌» اسقف‌بزرگ‌نجران‌و «شرحبيل‌» نيز به‌چشم‌مي‌خورند. پيداست‌كه‌سرپرستي‌هيأت‌را ابوحارثه‌اسقف‌بزرگ‌نجران‌، برعهده‌دارد. او نگاهي‌به‌شرحبيل‌و ديگر همراهان‌خود مي‌اندازد و با پيامبر شروع‌به‌سخن‌گفتن‌مي‌كند: «چندي‌پيش‌نامه‌اي‌از شما به‌دست‌ما رسيد، آمديم‌تا از نزديك‌، حرف‌هاي‌شما را بشنويم‌». پيامبر مي‌فرمايد: «آنچه‌من‌از شما خواسته‌ام‌، پذيرش‌اسلام‌و پرستش‌خداي‌يگانه‌است‌». و براي‌معرفي‌اسلام‌، آياتي‌از قرآن‌را برايشان‌مي‌خواند. اسقف‌اعظم‌پاسخ‌مي‌دهد: «اگر منظور از پذيرش‌اسلام‌، ايمان‌به‌خداست‌، ما قبلاً به‌خدا ايمان‌آورده‌ايم‌و به‌احكام‌او عمل‌مي‌كنيم‌.» پيامبر مي‌فرمايد: «پذيرش‌اسلام‌، آثار و علايمي‌دارد كه‌با آنچه‌شما معتقديد و انجام‌مي‌دهيد، سازگاري‌ندارد. شما براي‌خدا فرزند قائليد و مسيح‌را خدا مي‌دانيد، درحالي‌كه‌اين‌اعتقاد، با پرستش‌خداي‌يگانه‌متفاوت‌است‌.» اسقف‌براي‌لحظاتي‌سكوت‌مي‌كند و در ذهن‌دنبال‌پاسخي‌مناسب‌مي‌گردد. يكي‌ديگر از بزرگان‌مسيحي‌كه‌ اسقف‌را درمانده‌در جواب‌مي‌بيند، به‌ياري‌اش‌مي‌آيد و پاسخ‌مي‌دهد: «مسيح‌به‌اين‌دليل‌فرزند خداست‌كه‌مادر او مريم‌، بدون‌اين‌كه‌با كسي‌ازدواج‌كند، او را به‌دنيا آورد. اين‌نشان‌مي‌دهد كه‌او بايد خداي‌جهان‌باشد.» پيامبر لحظه‌اي‌سكوت‌مي‌كند. ناگهان‌فرشته‌وحي‌نازل‌مي‌شود و پاسخ‌اين‌كلام‌را از جانب‌خداوند براي‌پيامبر مي‌آورد. پيامبر بلافاصله‌پيام‌خداوند را براي‌آنان‌بازگو مي‌كند: «وضع‌حضرت‌عيسي‌در پيشگاه‌خداوند، همانند حضرت‌آدم‌است‌كه‌او را به‌قدرت‌خود از خاك‌آفريد...»
و توضيح‌مي‌دهد كه‌«اگر نداشتن‌پدر دلالت‌بر خدايي‌كند، حضرت‌آدم‌كه‌نه‌پدر داشت‌و نه‌مادر، بيشتر شايسته‌مقام‌خدايي‌است‌. درحالي‌كه‌چنين‌نيست‌و هر دو بنده‌و مخلوق‌خداوند هستند.» لحظات‌بكندي‌مي‌گذرد، همه‌سرها را به‌زير مي‌اندازند و به‌فكر فرو مي‌روند. هيچ‌يك‌از شصت‌دانشمند مسيحي‌، پاسخي‌براي‌اين‌كلام‌پيدا نمي‌كنند. لحظات‌به‌كندي‌مي‌گذرد؛ دانشمندان‌يكي‌يكي‌سرهايشان‌را بلند مي‌كنند و درانتظار شنيدن‌پاسخ‌به‌يكديگر نگاه‌مي‌كنند، به‌اسقف‌اعظم‌، به‌شرحبيل‌؛ امّا.. سكوت‌محض‌. عاقبت‌اسقف‌اعظم‌به‌حرف‌مي‌آيد: «ما قانع‌نشديم‌. تنها راهي‌كه‌براي‌اثبات‌حقيقت‌باقي‌مي‌ماند، اين‌است‌كه‌ با هم‌مباهله‌كنيم‌. يعني‌ما و شما دست‌به‌دعا برداريم‌و از خداوند بخواهيم‌كه‌هركس‌خلاف‌مي‌گويد، به‌عذاب‌خداوند گرفتار شود.» پيامبر لحظه‌اي‌مي‌ماند. تعجب‌مي‌كند از اينكه‌اينان‌اين‌استدلال‌روشن‌را نمي‌پذيرند و مقاومت‌مي‌كنند. مسيحيان‌چشم‌به‌دهان‌پيامبر مي‌دوزند تا پاسخ‌او را بشنوند. در اين‌حال‌، باز فرشته‌وحي‌فرود مي‌آيد و پيام‌خداوند را به‌پيامبر مي‌رساند. پيام‌اين‌است‌: «هركس‌پس‌از روشن‌شدن‌حقيقت‌، با تو به‌انكار و مجادله‌برخيزد، ] به‌مباهله‌دعوتش‌كن‌[ بگو بياييد، شما فرزندانتان‌را بياوريد و ما هم‌فرزندانمان‌، شما زنانتان‌را بياوريد و ما هم‌زنانمان‌. شما جان‌هايتان‌را بياوريد و ما هم‌جان‌هايمان‌، سپس‌با تضرع‌به‌درگاه‌خدا رويم‌و لعنت‌او را بر دروغگويان‌طلب‌كنيم‌.» پيامبر پس‌از انتقال‌پيام‌خداوند به‌آنان‌، اعلام‌مي‌كند كه‌من‌براي‌مباهله‌آماده‌ام‌. دانشمندان‌مسيحي‌به‌هم‌نگاه‌مي‌كنند، پيداست‌كه‌برخي‌از اين‌پيشنهاد اسقف‌رضايتمند نيستند، امّا انگار چاره‌اي‌نيست‌. زمان‌مراسم‌مباهله‌، صبح‌روز بعد و مكان‌آن‌صحراي‌بيرون‌مدينه‌تعيين‌مي‌شود. دانشمندان‌مسيحي‌موقتاً با پيامبر خداحافظي‌مي‌كنند و به‌اقامتگاه‌خود باز مي‌گردند تا براي‌مراسم‌مباهله‌آماده‌شوند. صبح‌است‌، شصت‌دانشمند مسيحي‌در بيرون‌مدينه‌ايستاده‌اند و چشم‌به‌دروازه‌مدينه‌دوخته‌اند تا محمد با لشكري‌از ياران‌خود، از شهر خارج‌شود و در مراسم‌مباهله‌حضور پيدا كند. تعداد زيادي‌از مسلمانان‌نيز در كنار دروازه‌شهر و در اطراف‌مسيحيان‌و در طول‌مسير صف‌كشيده‌اند تا بينندة‌اين‌مراسم‌بي‌نظير و بي‌سابقه‌باشند. نفس‌ها در سينه‌حبس‌شده‌و همه‌چشم‌ها به‌دروازه‌مدينه‌خيره‌شده‌است‌. لحظات‌انتظار سپري‌مي‌شود و پيامبر درحالي‌كه‌حسين‌را در آغوش‌دارد و دست‌حسن‌را در دست‌، از دروازه‌مدينه‌خارج‌مي‌شود. پشت‌سر او تنها يك‌مرد و زن‌ديده‌مي‌شوند. اين‌مرد علي‌است‌و اين‌زن‌فاطمه‌. تعجب‌و حيرت‌، همراه‌با نگراني‌و وحشت‌بر دل‌مسيحيان‌سايه‌مي‌افكند. شرحبيل‌به‌اسقف‌مي‌گويد: نگاه‌كن‌. او فقط‌دختر، داماد و دو نوة‌ خود را به‌همراه‌آورده‌است‌. اسقف‌كه‌صدايش‌از التهاب‌مي‌لرزد، مي‌گويد: «همين‌نشان‌حقانيت‌است‌. به‌جاي‌اين‌كه‌لشكري‌را براي‌مباهله‌بياورد، فقط‌عزيزان‌و نزديكان‌خود را آورده‌است‌، پيداست‌به‌ حقانيت‌دعوت‌خود مطمئن‌است‌كه‌عزيزترين‌كسانش‌را سپر بلا ساخته‌است‌.» شر حبيل‌مي‌گويد: «ديروز محمد گفت‌كه‌فرزندانمان‌و زنانمان‌و جان‌هايمان‌. پيداست‌كه‌علي‌را به‌عنوان‌جان‌خود همراه‌آورده‌است‌.» «آري‌، علي‌براي‌محمد از جان‌عزيزتر است‌. در كتاب‌هاي‌قديمي‌ما، نام‌او به‌عنوان‌وصي‌و جانشين‌او آمده‌است‌...» دراين‌حال‌، چندين‌نفر از مسيحيان‌خود را به‌اسقف‌مي‌رسانند و با نگراني‌و اضطراب‌مي‌گويند: «ما به‌اين‌مباهله‌تن‌نمي‌دهيم‌. چرا كه‌عذاب‌خدا را براي‌خود حتمي‌مي‌شماريم‌.» چند نفر ديگر ادامه‌مي‌دهند: «مباهله‌مصلحت‌نيست‌. چه‌بسا عذاب‌، همه‌مسيحيان‌را دربر بگيرد.» كم‌كم‌تشويش‌و ولوله‌در ميان‌تمام‌دانشمندان‌مسيحي‌مي‌افتد و همه‌تلاش‌مي‌كنند كه‌به‌نحوي‌اسقف‌را از انجام‌اين‌مباهله‌بازدارند. اسقف‌به‌بالاي‌سنگي‌مي‌رود، به‌اشاره‌دست‌، همه‌را آرام‌مي‌كند و درحاليكه‌چانه‌و موهاي‌سپيد ريشش‌از التهاب‌مي‌لرزد، مي‌گويد: «من‌معتقدم‌كه‌مباهله‌صلاح‌نيست‌. اين‌پنج‌چهره‌نوراني‌كه‌من‌مي‌بينم‌، اگر دست‌به‌دعا بردارند، كوه‌ها را از زمين‌مي‌كنند، درصورت‌وقوع‌مباهله‌، نابودي‌ما حتمي‌است‌و چه‌بسا عذاب‌، همه‌مسيحيان‌جهان‌را دربر بگيرد.» اسقف‌از سنگ‌پايين‌مي‌آيد و با دست‌و پاي‌لرزان‌و مرتعش‌، خود را به‌پيامبر مي‌رساند. بقيه‌نيز دنبال‌او روانه‌مي‌شوند. اسقف‌در مقابل‌پيامبر، با خضوع‌و تواضع‌، سرش‌را به‌زير مي‌افكند و مي‌گويد: «ما را از مباهله‌معاف‌كنيد. هر شرطي‌كه‌داشته‌باشيد، قبول‌مي‌كنيم‌.» پيامبر با بزرگواري‌و مهرباني‌، انصرافشان‌را از مباهله‌مي‌پذيرد و مي‌پذيرد كه‌به‌ازاي‌پرداخت‌ماليات‌، از جان‌و مال‌آنان‌و مردم‌نجران‌، در مقابل‌دشمنان‌، محافظت‌كند. خبر اين‌واقعه‌، بسرعت‌در ميان‌مسيحيان‌نجران‌و ديگر مناطق‌پخش‌مي‌شود و مسيحيان‌حقيقت‌جو را به‌مدينة‌پيامبر سوق‌مي‌دهد.

چهارشنبه، آذر ۲۲، ۱۳۸۵


Awonderful story









A woman came out of her house and saw 3 old men with long white beards sitting in her front yard. She did not recognize them. She said "I don't think I know you, but you must be hungry. Please come in and have something to eat." "Is the man of the house home?", they asked. "No", she replied. "He's out."
"Then we cannot come in", they replied. In the evening when her husband came home, she told him what had happened. "Go tell them I am home and invite them in!" The woman went out and invited the men in" "We do not go into a House together," they replied. "Why is that?" she asked. One of the old men explained: "His name is Wealth," he said pointing to one of his friends, and said pointing to another one, "He is Success, and I am Love." Then he added, "Now go in and discuss with your husband which one of us you want in your home." The woman went in and told her husband what was said. Her husband was overjoyed. "How n ice!!", he said. "Since that is the case, let us invite Wealth. Let him come and fill our home with wealth!" His wife disagreed. "My dear, why don't we invite Success?" Their daughter was listening from the other corner of the house. She jumped in with her own suggestion: "Would it not be better to invite Love? Our home will then be filled with love!" "Let us heed our daughter's advice," said the husband to his wife. "Go out and invite Love to be our guest." The woman went out and asked the 3 old men, "Which one of you is Love? Please come in and be our guest." Love got up and started walking toward the house. The other 2 also got up and followed him. Surprised, t he lady asked Wealth and Success: "I only invited Love, Why are you coming in?" The old men replied together: "If you had invited Wealth or Success, the other two of us would've stayed out, but since you invited Love, wherever He goes, we go with him. Wherever there is Love, there is also Wealth and Success!!!!!!"

یکشنبه، آذر ۱۹، ۱۳۸۵