مولوي حكيم گرانمايه ايراني حكايت جالبي دارد :
سگي كه در حال مرگ بود و صاحبش بالاي سر آن سگ بينوا گريه مي كرد
آن سگي ميمرد و گريان آن عرب
اشك ميباريد و ميگفت اي كرب
بنده خدايي از آنجا رد مي شد دليل گريه مرد را پرسيد. مرد در پاسخ از خوبي هاي سگش تعريف كرد .
سايلي بگرشت و گفت اين گريه چيست
نوحه و زاري تو از بهر كيست
گفت در ملكم سگي بد نيكخو
نك هميميرد ميان راه او
روز صيادم بد و شب پاسبان
تيزچشم و صيدگير و دزدران
رهگذر پرسيد چرا به اين روز افتاده . مرد پاسخ داد كه بخاطر گرسنگي است. رهگذر كه اين را مي شنود صاحب سگ را دلداري مي دهد كه اين نيز بگذرد
گفت رنجش چيست زخمي خورده است
گفت جوع الكلب زارش كرده است
گفت صبري كن برين رنج و حرض
صابران را فضل حق بخشد عوض
رهگذر چشمش به كيسه مرد صاحب سگ مي افتد از وي مي پرسد كه در اين كيسه چه داري؟ مرد صاحب سگ پاسخ مي دهد نان و خوراكي
بعد از آن گفتش كاي سالار حر
چيست اندر دستت اين انبان پر
گفت نان و زاد و لوت دوش من
ميكشانم بهر تقويت بدن
رهگذر كه تعجب كرده بود پرسيد : خوب تو كه نان داري چرا به جاي گريه كردن مقداري نان به اين سگ بي نوا نمي دهي تا از مرگ نجات پيدا كند . مرد صاحب سگ جواب مي دهد كه: ديگه اينقدر هم دلم براش نمي سوزه به خاطر اين نان ها پول پرداخته ام ولي اشك مجانيه هر چي بخواد براش گريه مي كنم
گفت چون ندهي بدان سگ نان و زاد
گفت تا اين حد ندارم مهر و داد
دست نايد بيدرم در راه نان
ليك هست آب دو ديده رايگان
در ادامه مولوي به تقبيح حماقت مرد صاحب سگ مي پردازد كه قدر و قيمت اشك را نمي داند و توصيه هاي ديگر كه مولوي از زبان مرد رهگذر بيان مي كند....
گفت خاكت بر سر اي پر باد مشك
كه لب نان پيش تو بهتر ز اشك
اشك خونست و به غم آبي شده
مينيرزد خاك خون بيهده
كل خود را خوار كرد او چون بليس
پاره اين كل نباشد جز خسيس
من غلام آنك نفروشد وجود
جز بدان سلطان با افضال و جود....
سگي كه در حال مرگ بود و صاحبش بالاي سر آن سگ بينوا گريه مي كرد
آن سگي ميمرد و گريان آن عرب
اشك ميباريد و ميگفت اي كرب
بنده خدايي از آنجا رد مي شد دليل گريه مرد را پرسيد. مرد در پاسخ از خوبي هاي سگش تعريف كرد .
سايلي بگرشت و گفت اين گريه چيست
نوحه و زاري تو از بهر كيست
گفت در ملكم سگي بد نيكخو
نك هميميرد ميان راه او
روز صيادم بد و شب پاسبان
تيزچشم و صيدگير و دزدران
رهگذر پرسيد چرا به اين روز افتاده . مرد پاسخ داد كه بخاطر گرسنگي است. رهگذر كه اين را مي شنود صاحب سگ را دلداري مي دهد كه اين نيز بگذرد
گفت رنجش چيست زخمي خورده است
گفت جوع الكلب زارش كرده است
گفت صبري كن برين رنج و حرض
صابران را فضل حق بخشد عوض
رهگذر چشمش به كيسه مرد صاحب سگ مي افتد از وي مي پرسد كه در اين كيسه چه داري؟ مرد صاحب سگ پاسخ مي دهد نان و خوراكي
بعد از آن گفتش كاي سالار حر
چيست اندر دستت اين انبان پر
گفت نان و زاد و لوت دوش من
ميكشانم بهر تقويت بدن
رهگذر كه تعجب كرده بود پرسيد : خوب تو كه نان داري چرا به جاي گريه كردن مقداري نان به اين سگ بي نوا نمي دهي تا از مرگ نجات پيدا كند . مرد صاحب سگ جواب مي دهد كه: ديگه اينقدر هم دلم براش نمي سوزه به خاطر اين نان ها پول پرداخته ام ولي اشك مجانيه هر چي بخواد براش گريه مي كنم
گفت چون ندهي بدان سگ نان و زاد
گفت تا اين حد ندارم مهر و داد
دست نايد بيدرم در راه نان
ليك هست آب دو ديده رايگان
در ادامه مولوي به تقبيح حماقت مرد صاحب سگ مي پردازد كه قدر و قيمت اشك را نمي داند و توصيه هاي ديگر كه مولوي از زبان مرد رهگذر بيان مي كند....
گفت خاكت بر سر اي پر باد مشك
كه لب نان پيش تو بهتر ز اشك
اشك خونست و به غم آبي شده
مينيرزد خاك خون بيهده
كل خود را خوار كرد او چون بليس
پاره اين كل نباشد جز خسيس
من غلام آنك نفروشد وجود
جز بدان سلطان با افضال و جود....
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر